گوله برفی

و شاعرها زیر میزها زمزمه می کنند: ای پرنده زیبا! لحظه ای بر شانه ام بنشین

ارثیه ما

.

زندگی ما تکه استخوانی بود که کنیزک آش پزخانه به توله سگی بخشید و از میان رشته ها ی پی و چربی ای که به روی آن ماسیده بود، کرم های ریز و چاقی به بیرون می لولیدن.

آن گاه ما زوزه ای کوتاه و خسته سر دادیم و زبان بر آن کشیدیم و تلخی و تعفن آن را لحظه به لحظه فرو دادیم.

ای کاش ماده، رحمی پر بار نبود که از هر گوشه اش من ی زاده شود.

ای کاش معیار زنده بودن رشد سلول های جسم نبود.

ای کاش نر، به جای مرز، آزادی را آموخته بود تا زندگی، به ما، به ارث می رسید،

 تا توله های امروز می دانستند رهایی چیست، فریاد چیست، زبان چیست، زنده بودن چیست!

.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

سیاره های بی تفاوت. ستاره های بزک شده

 .

درحالی که سیاره های بی تفاوت 

در کهکشان های کسالت بارشان  

مدام می چرخند،

می چرخند

می چرخند.

من بر لبه ی دیوانگی راه می روم

با بادبادکی به جای سر

و قالب کیکی به جای قلب.

درحالی که ستاره های بزک شده

در روح مترسک افسرده شان

مدام می درخشند

می درخشند

می درخشند

من صدای عوق زدنشان را تاب می آورم

و با خودم فکر می کنم

چه خواهد شد؟

آن زمان دیگر من نخواهم بود.

.   
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

تکه های یخ من

 

Ice 2

ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم دست ها انگشت ها پاها گوش ها دماغ.
ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم که سرایدار زنگ خانه را زد.
ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم که صدای به هم خوردن تکه های شیشه را از درونم شنیدم.
ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم که در باز شد و پتویم را که پر از تکه های یخ بود جلوی در خانه احساس کردم.
ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم که سرایدار پتوی پر از یخ مرا توی سطل آشغال گذاشت.
ساعت هشت شب بود و من کم کم به تکه های یخ تبدیل می شدم.

.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :

to be or not to be

زنده بمان، می گویم زنده بمان. مرگ تو مرگ زمین است.

زنده بمان، می گویم زنده بمان. باد برای توست که در درختان می پیچد.

زنده بمان، می گویم زنده بمان. در هیچ سیاره ای باد نمی پیچد.

زنده بمان، می گویم زنده بمان. درخت ها برای توست که می میرند.

زنده نمان، می گویم زنده بمان. باد برای درختان است که می پیچد.

زنده نمان، می گویم زنده نمان. سوسک ها با باد چسبناک تو می میرند.

زنده نمان، می گویم زنده نمان. کودکان بسیاری آغاز خود را عزا گرفته اند.

زنده نمان، می گویم زنده نمان. این جا هیچ چیز وجود ندارد.

زنده نمان، می گویم زنده نمان. اسپرم های مضطرب و تخمک های وحشت زده، می خواهند که تو زنده نمانی.

 

پرستار می رسد و اکسیژن را دوباره به تو وصل می کند. دکتر به تو برق وصل می کند. باد تمام سینه ات را پر می کند و وقتی به بیرون می پیچد از رطوبتش پلاستیک روی دهانت سفید می شود. چشمانت را باز می کنی و با وحشت به من نگاه می کنی. زنده نمان، می گویم زنده نمان.

پلیس ها می رسند و مرا می برند. زنده نمان، می گویم زنده نمان.

.

    
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :

انتخاب

باران می بارید. پیاده رسید. از من پرسید. به او پاسخ دادم. راه آنجا بود و من گفتم. خندید و رفت و من توی بارانی ام  خزیدم و چای نوشیدم.

..

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :

زندگی

(بزرگ ترین حیله ی شیطان آن بود که این توهم را ایجاد کرد که وجود ندارد)

کلاغی به روی ایوان آش پزخانه

پنیر آش پز خوش آواز را دزدید.

زمان مرا از روی چرخ و فلک هاید پارک

به آبی اطلس پرتاب کرد.

بهای تو را پرداخته ام: نیستی

پس تا آخرین ملکول پیکرت را

لمس خواهم کرد

و کرم ها را خواهم تاراند.

من مغول جنگ جوی تو هستم

وحشی و سیری ناپذیر

چون عربی در جست و جوی زمین.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

این صندلی خالی روبه روی من صندلی خالی من است...

  

این صندلی خالی

   رو به روی من

   صندلی خالی من است

   ...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :

کوری

 

 

و ما در این جهان کجاییم؟ نسل های سرگردانی که ما هستیم!! با زبانی که  سکوت آن را بلعیده و ذهنمان سرگیجه گرفته است یا شاید خشک و خسته چون تکه چوبی روی ساحل مانده است، ما نسل بی چراغی در دست و بی افقی در پیشیم، ما کوریم؟ یا هوا تاریک است؟

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

 

آخرین بالهای خواست کجا پر می زند؟ به چه چیز خیره مانده ایم؟ بالها را نمی یابیم. توی سینه هایمان سکوت تاریک می درخشد. خواب بالها را می بینیم و اینجا غریبه ست. تمنا در درونمان مرده. چیزی را نمی خواهیم و چیزی ما را نمی خواهد.

جنگ ها از فشار نخواستن ها آتش می گیرند، مردها از فشار نخواستن زندگی تشکیل می دهند و زن ها ازدواج می کنند و هیچ کس چیزی نمی خواهد و هیچ چیز کسی را نمی خواهد.

و ما نمی دانیم آخرین بال های خواست کجا پر می زند، و ما به چه چیز این چنین خیره مانده ایم و پلک نمی زنیم؟ پوست چشم هایمان می سوزد، می شکافد و تخم ها منفجر می شوند و و جنگ ها خواست ها را منفجر می کنند. و ما به شما پناه می آوریم تا خودمان را وقف کنیم یا شما را وقف خویش کنیم و از یاد ببریم که شما را نمی خواهیم و شما مارا نمی خواهید و هیچ کس هیچ کس دیگر و هیچ چیز دیگر را نمی خواهد و هیچ چیز ما را نمی خواهد.

بال ها در دوردست ها ناپدید می شود و تو در آغوش منی. لا، لا لایی... لا، لا لایی...

.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

سنگينی

 

 

زندگی فیلمی است که بد ساخته شده است (ژان لوک گدار)

از آغاز حس می کردم غمی بزرگ در حد مرگ در خانه ما هست.

اما حالا فقط حسش نمی کنم، آن را خوب می فهمم.

غم غم غم، این غم چیست؟ چه بوده است؟ از جان ما چه می خواسته؟ در جان ما چه می کرده؟چه می کند؟

کودک که بودم این غم بیشتر بود، حالا گاهی می توانم با آن بجنگم یا انکارش کنم حتی برای روزها آن را شکست بدهم.

 اما کودک که بودم این غم به افسردگی عظیمی تبدیل می شد، بغض سنگینی می شد روی گلویم و خفه ام می کرد. باعث می شد از دیگران متنفر شوم، از آن ها که می خندیدند، زنده بودند، خوشبخت بودند، یا من این گونه حس می کردم.

اگر زنی را شاد می دیدم فرار می کردم چون حس می کردم مادر غمگین است.

اگر مردی را شاد می دیدم فرار می کردم چون حس می کردم پدر غمگین است.

شاید این طور نبود اما من حس می کردم.

دوست داشتم در غم سنگین و خفه کننده خانه بمانم. در حد گریه دلم به حال خودمان می سوخت.

ما زنده نبودیم. چرا ما زندگی نمی کردیم؟ این مرا آتش می زد. درونم داغ می شد، مغزم سنگین می شد، همه چیز سنگین می شد.

 چرا کودکی من انقدر سنگین بود؟ بارش را نمی توانستم تحمل کنم. اکنون هم نمی توانم.

حالا من کم می اورم. در برابر همه چیز کم می اورم. در برابر شماها، در برابر زندگی...

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
تگ ها :

توقف

 

چرا از فکر کردن می ترسی؟ چرا از لحظه ای سکوت و خلوت وحشت داری؟

چرا می گریزی، مدام، از چیزی به چیز دیگر، از کسی به کس دیگر؟

یک لحظه توقف کن! ایست مطلق! و به خودت بنگر!

و به زمین زیر پاهایت! و به آسمان بالای سرت!

می بینی؟!

آنقدرها هم زشت نیستی!

و زمین آنقدرها هم سفت نیست!

و آسمان آنقدرها هم سیاه نیست!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
تگ ها :

رويای ماده

مداد را دستم می گیرم و به صفحه سفید کاغذ می نگرم.

مداد را روی کاغذ می گذارم و چشمم به روی همه چیز بسته می شود.

سکوت در ذهنم می ایستد و در بر می گیرد؛

و جهان شکل می گیرد.

زمان پشت گوش هایم را می بوسد؛

و من گل سرخی هستم که چشم های خورشید را می مکد.

ماده؛ مویرگ های فکر است وقتی پلک را سنگین می کند؛

من رویای ماده دارم. 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

نفرين آسمان

 

زانوهایم را به زمین می سپارم

دست هایم را به باد

و بی معنایی حرف ها را به تو

از پس تمام زمان ها با من حرف بزن

چه گونه آن پرنده ی رنگارنگ از روی انگشتانم پر زد؟

چه گونه آن گیاه پیچیده به پاهایم خشکید؟

چگونه آسمان مرا نفرین کرد؟

ببین خوبی ها چه بی رحمانه از من دریغ شدند

که هستیم را تنها از پوستم حس می کنم

دست ها دست ها

که به پوستم می گویند

زنده ای پوستی زنده ای

و جسمم با تکه نان کپک زده ای

در ته جوی های پر از سرنگ و سم

سیر شد

زمان را فراموش کن و با من حرف بزن

چشم هایم زیبایی را فراموش کردند

قلبم عشق را

و ذهنم تو را

و انگیزه ی چه چیز است در من؟

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

های زندگی

(یک کار عقب افتاده دارم که هر چه زودتر باید انجامش بدم: زندگی کنم)

های زندگی!

به گردنت نیازمندم

های زندگی!

به حرارت گردنت...

های زندگی!

به بوی مست گردنت...

های زندگی!

به امنیت قوس گردنت...

های زندگی!

به موهای مواج افتاده روی گردنت...

های زندگی!

به بالا و پایین آمدن آدمک گردنت...

های زندگی!

به خطی که از شانه گردنت را به لاله ات رسم می کند

نیازمندم

نیازمندم

نیازمندم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

؟

 

من هستم؟  نیاز بودن چیست؟  درک بودن؟  یا هستی کردن بودن؟  یا شاید هر دو؟

 شاید هم هیچ یک؟ شاید نیاز بودن این است که هرگز از آن نپرسی؟ شاید هم برعکس؟

 چی؟  خفه شم؟  سرم...به دیوار بکوبم؟  برم یه جایی گم شم؟  مزخرف...؟ 

 کاش بالا می رفتم، آنقدر که می توانستم ببینم این جا کجاست!

.

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

دود

 

دود، دود، دود

خانه ای از دود

هر کس میآید، هر کس می رود

به خانه ام، از خانه ام

آزادی!

 

چون دود.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

هيچ آستريون

 

"هر نه سال، نه موجود انسانی داخل خانه می شوند تا آنها را از هر درد و رنجی آزاد کنم... ولی می دانم که یکی از آن ها در لحظه مردن اعلام کرد که منجی من خواهد آمد. آن موقع دیگر تنهایی عذابم نمی دهد زیرا می دانم که منجی من وجود دارد و آخر سر از روی خاک بر خواهد خاست"*

 سکوت مرا احاطه کرده. پاهایم از این هیچ مطلق یخ زده اند، شاید قانقاریا باشد، نمی دانم. دارد به سرعت در تمام تنم پخش می شود. این جا چیزی وجود ندارد. پاییز همیشه پر از خش خش بود، امسال چرا فقط هیچ است! نه صدای رعدی، نه باران که به پنجره می خورد، نه شاخه ای که زیر پای انسانی می شکند، نه عاشقی که توی کوچه زیر آواز می زند، هیچ!

احساس می کنم دارد به زانوهایم می رسد. زانوهایم می لرزند. از قبل پوکی استخوان داشتم اما پوچی را نمی دانم که از چه زمانی با من بوده است. انگشت های پاهایم را دیگر نمی توانم تکان بدهم. شاید باید آن ها را قطع کنم! نمی دانم و هیچ تمام ذهنم را به خود مشغول کرده طوری که دیگر نمی توانم در مورد چیزی تصمیم بگیرم.

حالا دیگر زانوهایم را احساس نمی کنم، خوابم می آید. هیچ صدایی به گوش نمی رسد، فقط یک چیز دوباره به ذهنم آمد، همان سوالی که وقتی بچه بودم به آن فکر می کردم اما هیچ وقت جوابش را نفهمیدم، شاید اگر بعدها این هیچ مجال می داد انگیزه ای می شد تا رشته ی ستاره شناسی بخوانم. واقعا زمین کجاست؟ نمی دانم در این لحظه های آخر این سوال چه گونه دوباره به یادم آمد!  یعنی ستاره شناس ها برای این سوال جواب دارند!؟  هوا خیلی سرد شده است و من دیگر نمی توانم چشم هایم را باز نگه دارم. احساس می کنم پاییز دارد تمام می شود.

"تزه گفت باورت می شود آریان که مینوتور چندان از خودش دفاع نکرد"*

 * خورخه لوییس بورخس. کتابخانه بابل. خانه آستریون.

nothingness

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

وانهاده

 

 

 

همه چیز طبیعی به نظر می آید، منظم و روی حساب، ولی در واقع من مرده ام، تازه می فهمم که چرا نمی توانم بدنم را تکان بدهم. تقریبن دو ماه می شود یا شاید هم بیشتر که مرا کشته اند، اما تازه فهمیدم، شاید این هم از عوارض مرگ باشد.

 

کاش می توانستم ببینم اما مرگ کورم کرده، یا چیزی بشنوم اما این ساده ترین کارها هم دیگر از من بر نمی آید. بیشتر از دو ماه است که هیچ چیز را حس نکرده ام جز این سوزش سمج، نمی دانم کدام قسمت از من دارد می سوزد، پدرم را دراورده است، فقط سوزش است هیچ چیز دیگری نیست، نه دردناک و نه لذت بخش، نه خوب و نه بد و نه هیچ کدامشان.

در واقع مرگ من شده است یک چیز: سوزش.

 

توی همان آخرین مسابقه مرا کشت، پراید سفیدش را چند بار به اتوموبیل من نزدیک کرد که مرا بترساند، سرعتمان را کم کرده بودیم چون مسابقه تمام شده بود و او برده بود. من سعی کردم بخندم و از شیشه بغلم نگاهش می کردم  اما بار سوم از من فاصله گرفت و بعد با سرعت نزدیک شد من کمی به راست گرفتم و دیگر چیزی یادم نمی اید. ولی چرا! نور! دو نور قرمز را می دیدم که دور می شدند و به هم می رسدند. این آخرین چیزی بود که دیدم و چشم هایم را سوزاند.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :

دانه های انگور تو

 

من

مریم عزرای تو بودم

مجدلیه ی همگان شدم.

درد زهدان زایش

به درد خالی زهدان بدل گشت.

آه می کشم!

من خالیم!

مریم مقدس عشق بودم

از زمینم می رویید

چشم های کودک انگور

اکنونم

به زیر هر آسمانی

حسرت هر دانه

چشمی که مرا سیراب کند

تا دوباره تو را بزایم

تا هزاران بار

بزایمت.

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

جاده

دفتر نقاشی ما روی خیابان

رد چرخ های ماشین است.

تو مداد رنگی هایمان را جویدی

من  خندیدم

خندیدم

خندیدم.

خورشید کشیدی

درخت کشیدم

پالتو کشیدی

خانه کشیدم

در کشیدی

جاده کشیدم

و ماشين ها از روی دفتر نقاشی مان رد شدند

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

← صفحه بعد