گوله برفی

و شاعرها زیر میزها زمزمه می کنند: ای پرنده زیبا! لحظه ای بر شانه ام بنشین

ارثیه ما

.

زندگی ما تکه استخوانی بود که کنیزک آش پزخانه به توله سگی بخشید و از میان رشته ها ی پی و چربی ای که به روی آن ماسیده بود، کرم های ریز و چاقی به بیرون می لولیدن.

آن گاه ما زوزه ای کوتاه و خسته سر دادیم و زبان بر آن کشیدیم و تلخی و تعفن آن را لحظه به لحظه فرو دادیم.

ای کاش ماده، رحمی پر بار نبود که از هر گوشه اش من ی زاده شود.

ای کاش معیار زنده بودن رشد سلول های جسم نبود.

ای کاش نر، به جای مرز، آزادی را آموخته بود تا زندگی، به ما، به ارث می رسید،

 تا توله های امروز می دانستند رهایی چیست، فریاد چیست، زبان چیست، زنده بودن چیست!

.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :